خرید بک لینک
ای بی وفای سنگدل قدرناشناس!از من همین که دست کشیدی تو را سپاسبا من که آسمان تو بودم روا نبودچون ابر هر دقیقه درآیی به یک لباسآیینه ای به دست تو دادم که بنگریخود را در این جهان پر از حیرت و هراسپنداشتی مجسمه سنگ و یخ یکی ست؟کو آفتاب تا بشوی فارغ از قیاسدنیا دو روز بیش نبود و عجب گذشت!روزی به امر کردن و روزی به التماسمگذار ما هم ای دل بی زار و بی قرارچون خلق بی ملاحظه باشیم و بی حواس

برچسب: فاضل نظری,فاضل نظری اشعار,فاضل نظری خندوانه, نویسنده: مهراد قاسمی تاريخ: سه شنبه 7 دی 1395 ساعت: 1:55

صفحه بندی